اينم شماره حساب براي اون دوستاني كه خواستند 0103344461003 سيباي ملي به نام ياسمن رمضاني يا شماره كارت شصت سی و هفت. نود و نه سیزده. هشتاد و نه سی. هشتاد و شش هشتاد و نه -فقط محبت كنيد اگه پولي ريختيد حتما كامنت بزاريد كه بدونم بايد به كدوم خانواده بدم... ممنون.

شمارشگر

بايگانی

خاطرات خنده دار…

آخی بلاخره اشکان شیطون خوابش برد! راستش یه هفته ای میشه که اشکان کوچولو سرما خورده و یه کم بدقلقی مییکنه… نگارم تو امتحاناشه و خیلی مشغول درس خوندنه سرما هم خورده! گچ  پاشم که باز کرده خوب نمیتونه راه بره… … خودمم که باید تا ۳۰ آبان نمره رد  میکردم و حسابی مشغول ورقه صحیح کردن و نمره وارد کردن و … بودم.  رامین هم تو این مدت به خاطر نمایشگاه دارو گرفتار بود خلاصه هممون حسابی خسته ایم! فکر کردم که واقعا به یه تفریح اینترنتی نیاز دارم! بهتر اینه که از خاطرات خنده دار گذشته بنویسم اینطوری هم خودم انرژی از دست رفته رو به دست میارم هم به شما انرژی منفی منتقل نمیشه!

چند سال پیش وقتی داشتم طرحم رو تو بیمارستان شریعتی میگذروندم یه روز یه خانومی زنگ زد و گفت با فلان دکتر کار  دارم… هر چی گفتم ایشون سر ویزیت هستن و نمیتونن بیان اصرار کرد و منم که حسابی عصبانی شده بودم ( چون اون آقای دکتر  اصلا دوست نداشت سر ویزیت صداش کنیم چون یه عالمه دانشجو معطل میشدن)  اومدم تو راهرویی که یه عالمه دانشجو ایستاده بودن به یه عکس رادیولوژی نگاه میکردن و در موردش بحث میکردن جلوی همه دستام رو گذاشتم کنار دهنم و به جای این که اسم اون دکتر رو داد بزنم که از تو اتاق آخری بشنوه داد زدم و گفتم : الو! و.… و همه زدن زیر خنده…

عید چند سال پیش هم دختر عمه ام توی کوچه همسایه شون رو که خیلی هم بی ریخت بوده میبینه و میاد بگه عید شما میمون و مبارک میگه :سلام عیدت مبارک میمون!!! ….

آخی خندیدم حالم یه ذره بهتر شد… شما هم اگه خاطره خنده دار دارید بنویسید بلکه حالم بهتر تر تر بشه!

 

۸۸ نظر برای خاطرات خنده دار…

  • من یکبار خواب بودم.داشتم خواب میدیدم خواهرم داره منو میزنه.وقتی بیدار شدم اون بیچاره رو زدم که همه جاش سیاه شد.هر چی همه می گفتن خواب دیدی باورم نمی شد.

  • حوریناز

    یه روزی برای اموزش رانندگی رفتیم پشت فرمون و اون اقایی که میخواست به ما تدریس کنه کنارم نشسته بود بعد رسیدیم به یه سرعت گیر همین که رد شدیم یادم رفته که پامو از رو ترمز بردام همونطور نگه داشته بودم ماشن کم کم داشت از حرکت میموند بعد منم که عقلا کاملا هنگ کرده بود پامو برنمیداشتم از رو اون تو این موقع خواستم ضایع نشم خودمو هول میدادم جلو که حرکت کنه مربیه یه نگاهی انداخت گفت چرا اونطوری میکنی من گفتم اخه حرکت نتمیکنه گفت بابا شما همه جکین خوب پاتو از رو کلاج بردار اونقدر خندیدیدم باز داشتم میزدم به یه ماشینی که به دادم رسید
    اینم از خاطره دوران اموزش رانندگی من:)

  • هادی

    یک شبی که من خیلی خسته و هنگ کرده بودم دختر خالم آمده بود خونمون مهمونی بعد گوشیش جا گذاشت بعد نیم ساعت رفتم اس ام اس دادم بهش گوشیت خونمون جا مونده
    بیا ببر بعد دیدم گوشیش صدا کرد دیدم اس ام اس خودمه
    یعنی تا صبح از این کارم، از خنده داشتم میموردم

  • عالیییییییییییییییییییییییییییییی بودن بیا به وب منم سر بزن ضرر نمی کنی

  • ستاره

    ….سایت خوبیه منم دلم خواست یه خاطره بزارم
    سال اخر راهنمایی بودم که منو به عنوان نماینده دانش اموزان دختر توی مجمع عمومی برنامه ریزی اوقات فراغت تابستانه مسئول کردن.جلسه ایی توی اداره اموزش و پرورش برگزار شد،همه بودن از رئیس اداره تا معاون و مسئول امور تربیتی و تربیت بدنی و…از من خواستن به عنوان نماینده دانش آموزان دختر پیشنهاداتم و برای برنامه های تابستون بیان کنم.گلو صاف کردمو سعی کردم جملاتی که توی تلویزیون شنیده بودمو به کار ببرم که مثلا خیلی حالیمه.یه کلمه رو تازه شنیده بودم ولی بیشتر اهنگشو بلد بودو تا نحوه تلفظشو.گفتم حتما منظورمو میفهمن.خلاصه من گفتم:کلاسایی که توی طول تابستون برای اوقات فراغت برگزار میکنید خوبن اما سعی بشه از اساتید مجرد ((که درستش مجرب بود))استفاده کنید خیلی بهتر و جواب میده.همه با تعجب نگاه من میکردن و منم به شدت اصرار داشتم حتما مجرد باشن.

  • آسایش

    سلام خاطره های همتون قشنگ بودن لذت بردم

  • سلام
    من دوران مدرسه تعریف از خود نباشه خیلی زرنگ بودم همیشه طبقه اول وردیف اول بودم وحسابی حواسم به معلم بود یه روزی اقای زارعی درس قوانین نیوتن فیزیک توضیح میداد من هم از بس که قبلش خندیده بودم اشتباهی نوشته بودم قوانین اتومبیل روشم هم این بود موقع استراحت معلم وبچه ها من درس را مرور می کردم که اگه نفهمیدم بپرسم رسیدم به این قسمت نفهمیدم با اطمینان گفتم اقای زارعی قوانین اتومبیل را نفهمیدم ؟؟؟؟
    اون هم گفت خودت کشف کردی خودت هم باید توضیح بدی قبل از تو هیچکس این قانون را ندیده که من توضیح بدم
    حالا بگم چرا خندیدم قبل از درس
    داشت اهرم را توضیح میداد یه چتر دستش بود می خواست بگه میله ی دسته ی چتر نقش اهرم داره باصدای بلند گفت این چیه ( اشاره به چتر ) لیلا هم که دید همه ساکتن گفت چتر

  • رامین

    یه روز تو خواب دیدم آبجیم داره منو بدجور میزنه وقتی از خواب پا شدم زود دویدم به سماتش میخواستم بزنمش مامانم گف یعنی چه چیکار میکنی؟؟؟!!! بیچاره آبجیمم داش مظلومانه نگام میکرد ۵ سال از خودم بزرگه

  • رامین

    یه روز رفتم جلو دیدم نشد وقتی دیدم شد دیگه نرفتم جلو میدونی چراااااااااااااااااااااااااا

    چون خواب بووووووووووووووووووووودم

    هه هه

  • ساحل

    یروز با داداشو بابام داشتیم صبحانه میخوردیم مامانمم داشت لباس میریخت تو ماشین لباسشویی (مامانم لباسای ما رو جدا از لباسای خودشو بابا میندازه یکم وسواسه) یدفه مامانم هوار زد و با خشم رو کرد به بابای طفلکیم که مگه ۱۰۰۰۰۰۰۰۰۰ بار نگفتم شرتتو ننداز قاطیه لباسه بچه ها؟
    حالا باباداره از خجالت آب میشه مامان جانم ول کن نیست مثه کابویها شرته بابمو میچرخونه رو هوا
    میگم مامان بیخی دیگه
    میگه تو لال شو من بچه میخواستم واسه کجام
    من: :۰

  • یلدا

    سلام من کلاس پنجم هستم. در یکی از روزهای کلاس دوم ابتدایی بود که معلممون چند تا کتاب اورد گفت اگه دوست داشتین زنگ تفریح این کتاب داستانارو بخونین. منم یه کتاب گرفتم و نشستم رو میز معلم و شروع کردم به خوندش. بعد چند دقیقه مبصر منو صدا زد و گفت بشین سرجات. منم رو مو سمت کلاس کردم و دیدم همه دست به سینه سر جاشون نشستن. اینقدر محو خوندن داستان شدم که اصلا حواسم نبودزنگ تفریح تموم شد. ابروم رفت.شانس اوردم مبصر منو صدا زد. اگه معلم میومد دیگه هیچی….. اخه همه زل زده بودن به من. با خجالت نشستم سر جام. تا حالا هزار دفعه واسه مامانم تعریف کردم.

  • یلدا

    .یه بار همسایه مون با پسرش که ۱۲سالشه اومده بودن خونمون منم به شوخی به پسره گفتم خجالت نمیکشی با این سنت شبا جاتو خیس میکنی! اونم زد زیر گریه داد و فریاد به مامانش میگه چرا آخه به همه میگی!!!!
    حالا مامانش میخواد منو بکشه

  • سلام خاطرات خنده دار نویسنده سایتو خوندم حالم خیلی بده ولی ممنون یکم بهتر شدم .

  • علی

    الان تلفن خونمون زنگ خورد فک کردم بابامه چون تا چند دقیقه پیش زنگ زده بود کارم داشت . گوشیو ورداشتم گفام سلام بابا یدفه یه صدای جوون گفت ببخشید فک کنم اشتباه گرفتم.

  • سلام
    اسم دوس پسر یکی از بچه ها علیرضا بود.سر کلاس زبان دبیر از یکی از بچه ها سوال پرسید.جملش ناقص بود دبیرمون پرسید پس فاعلش کجاس؟منم حواسم نبود بلند گفتم علیرضا(آخه علیرضا تو کلاس ما حکم دوست عزیزو داره!)هیچی دیگه هنوزم تا دبیررو میبینم سریع مسیرمو عوض میکنم!

  • عسل

    سلام پارسال داییم زنگ زد خونمون داشت میرفت مکه میخواست حلالیت بطلبه از همه ی اهالی خونه حلالیت طلبید ب من ک رسید گفت عسل جاان داییبی خوبی و بدی دیدی حلال کن منم هول شدم و جو گرفتم گفتم ن دایی جان خوبی ک اصلا ندیدیم فقط بدی دیدیم (میخواستم بگم ایشالا سالم برگردید) گفتم ایشالا برنگردید حالا باز از بس هول شدم معذرت خواهی هم نکردم تلفن و گذاشتم بعد ی کتک مفصل ک خوردم هیچ دیگ تو چشای داییمم نگاه نکردم!!!!!!!!!!

  • وای شلام!
    یشب دخترخالم اومد خونمون قراربودشب بمونه.موقع خواب که شد وقتی خواستم برم رو تخخخخخت یهو شلوارمو درآوردم که برم بخوابم!دخترخالم همینجوردهنش واموووووند!خودمم کپ کردم!بعدش ساعت ۲:۳۰شب کلی خندیدیم که مامانم اومدگفت چه خبرتونه نصفه شببب

  • بازم شلاام!
    یروز گوشیم زنگ زد موقعی که خواستم جواب بدم رفتم ی روسری کردم سرم بعد جواب دادم!!!

  • امروز صبح ساعت۵قراربودمخاطب خاصموبیدارکنم که یکم بخونه.آقاماهم ۲تاگوشی داریم.یکیش زیرتشک بودیکی جفت تشکم.صبح خوابالوبلندشدم بااونی که جفت تشکم بودمیزنگم به آخرین تماس(آخه تواون گوشی آخرین تماسم مخاطب خاصم بود)آقازنگ زدم یهوچشاموبازکردم دیدم زنگ زدم داداشم.واییییی!دیگه بقیش بماند

  • یه روز تو حموم بودم دیدم یکی داره صدا میزنه الناز!!!من فکر کردم خواهرمه گفتم بله(بلند).گفت کجایی؟باصدای بلند داد زدم تو حموم.گفت یه دقه بیا کارت دارم گفتم دارم میگم تو حمومم چه جوری بیام؟
    بعد یه دقه مامانم اومد گفت چرا باخودت حرف میزنی؟
    ااونجا بود که فهمیدم همسایمون داره دخترشو صدا میکنه و کلی به خودم خندیدم هرچیم به مامانم گفتم صدا شنیدم باور نمیکرد میگفت دیوونه شدی مطمعنم!

  • سلام دوستان خیلی خاطرات جالبی بود
    منم یه خاطره مینویسم
    امید وارم که خوشتون بیاد
    تو دانشگاه بعد از تموم شدن کلاس به دختره گفتم ببخشید میشه جزوتونو بدین کپیبزنم؟
    بنه خدا قبول کرد ولی از شانس بدش انتشارات بسته بود
    بهش گفتم اگه اشکالی نداره هم شمارو برسونم هم تو شهر جزوتونو کپی بزنم
    اونم با شک و تردید گفت دوستامم باید بیان!!!
    گفتم نمیشه خانم اخه ماشین من دو دره:o
    رو کرد به دوستاش و با یه حالت پیروزمندانه یه لبخند زد و با من راه افتاد
    دوستاشم پشت سرش اومدن که ببینن چه پسری تور کرده والا
    خلاصه اومدیم بیرون دانشگاه و در وانت رو باز کردم و نشستم پشت فرمون :)
    حالا قیافه هارو تجسم کنین خودتون
    دختره :(
    من=))
    دوستاش=))
    بعدشم بهم فحش داد و رفت پیش دوستاش
    ببخشید اگه بد نوشتم اخه اولین خاطره ای بود که نوشتم

  • نیلوفر

    باتشکر عالی بود

  • پسر کوچوم گیر داده بود که: بابا کجا داری میری؟بیا بریم پارک بگردیم!

    - نه پسرم من باید ده برم ،ما باید هوای پیرا رو داشته باشیم

    - برا چی میخای بری ده؟

    - میخام برم مامانمو ببینم. تواگه مامانتو نبینی دلت تنگ میشه منم باید مامانمو ببینم دیگه.

    پسرم یه نگاه مشکوکی به من کرد و گفت

    - دروغ میگی،تو که مامان نداری تو فقط یه ننه داری دیگه!

  • کنار خیابان نشسته بودم. دیدم یه نفرغریبه داره از سر ده پیاده به طرف پایین میاد ازش پرسیدم:

    – آقا دنبال نشانی کسی میگردی؟

    -آره دفترچه جمیله رسایی رو پیدا کردم میخام بهش بدم میدونی خونش کجاست؟

    - برو تا چارراه. بعد کوچه نونوایی رو بگیر برو از رود خانه رد بشی به خونه جمیله میرسی.

    بعد ادامه دادم:خونش دوره. بده به من،پسرش میاد. بهش میدم.

    یارو بهش برخورد:

    – نه من خودم پیدا کردم وظیفه دینی من حکم میکنه که اینو به دست صاحبش برسونم!

    – هرجور راحتی،من برا دوریش گفتم.

    – نه از دید انسانی وشرعی درست نیست!

    یارو رفت ومنم همونجا نشستم دوساعت بعد دیدم عرق ریزان وغرولندکنان داره میاد

    پرسیدم: چی شد پیداش کردی؟

    – آره برپدرش لعنت!خیلی دور بود.زنیکه پدرسگ سیاه ،نه پولی نه تعارفی نه……

    - تو فکر کردی هرکی نامش جمیله است واقعن جمیل وخوشگله؟

    اینو که گفتم سرخ شد زود دررفت.

  • zizo

    اقا یه روز پای سیستم نشسته بودم خواهرزاده ام (۳ساله شه)نشسته بود بازی میکرد منم یه چسی دادم خواهرزاده ام برگشت تو صورتم نگاه کرد گفت خاله پی پی کردی؟ گفتم: نه،تو پی پی کردی؟
    گفت:نه مامانم میگه هر وقت پی پی دارم برم دستشویی. اقا من،خجالت ،عرق شرم ،درس زندگی که خواهرزاده ام بهم داد

  • گیسو

    یه روز داشتم دورو بر خونمون دوجرخه سواری می کردم که یهو دوست قدیمیمو بایه قیافه داغون و یه دوجرخهی داغون دیدم. اون بدبختم هول شو داشت شبی ؟منو نگاه میکرد که یهو بوم…………….رفت تو تیر برق

  • mahtab

    Bahal boodan mc az hame

  • mahtab

    Bahal bood mc az hame

  • نازنین

    سلام
    یه روز تو ارایشگاهم با برو بچ نشسته بودیم یه دفعه دیدم تلفن زنگ زد یه زنه خیلی ناراحت و تند حرف میزد من فقط گوش میدادم انگار میگفت پسرمو اوردم پیش اقای دکتر دارو هاش اثر نکرده داره بدتر میشه چیکارش کنم منم گفتم نه خانوم محترم دکترما مجربه اگه اون قرصا اثر نکرده دیگه امیدی به پسرتون نیست زنه هم زد زیر گریه نمیدونم چی گفت و قطع کرد یه آن ارایشگاه رفت هوا خداییش بچه ها خیلیییییی خودشونو کنترل کرده بودن ههههههههه بزن لایک قشنگرووووووو

  • نازنین

    بازم سلام
    مامانم تعریف میکرد اون روزا که تازه تی وی اومده بوده وقتی میخواسته اخبار ببینه اول میرفته چادرشو سرش میکرده روشو سفت میگرفته تی وی روشن میکرده میدیده تازه جالبترش این که با یارو چاق سلامتی هم میکرده هههههههه بزن لایکوووووو

  • رها

    سر ازمایشگاه باکتری بودیم..استادگفت مدفوع رو میذاریم تویخچال تا زمان استفاده. یکی از بچه ها تو یه دنیای دیگه بود خیلی جدی گفت استادنمیشه.استادپرسیدچرا؟ گفت اخه مصرف میشه تااون موقع//!!!!!!!
    ما واستاد سست کرده بودیم ازخنده…

  • سارا

    عالی بود خوشم اومد

  • ت.س

    خاطرات دخترا مثل خودشون بی مزس

  • نیما

    داشتم تو خیابون راه میرفتم و خیابون خلوت بود، هوا تو دلم گرفته بود و خودم رو با صدای بلند راحت کردم با خیال راحت که هیچ کی دور و برم نیست، یه لحظه برگشتم دیدم به فاصله ی ده متری ام پشت سرم یه دختره داره میاد، منم برای این که ضایع نشم خودم رو به بی خیالی زدم و همین طوری به طرف کوچمون ادامه دادم، گفتم دختره غریبست عیبی نداره این کاریه که شده. من هم طبیعی به راه رفتنم ادامه دادم که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده، از شانس بد من دختره پشت سرم اومد تو کوچمون و گفتم ای داد بی داد، دختره همسیایمونه، ابرومون رفت!
    [تشویش]

  • سلام خیلی قشنگ بود به منم بسر.
    اینم یه جوک:
    یکی از فانتزی های بچگیم این بود که ماشینا رو زیرپایی بدم یه بارم این کارو کردم اما نمیدونم برچی پام شکست. خلاصه بردنم بیمارستانو پامو گچ گرفتن دکترم گفت تا دو هفته دیگه پات خوب میشه.

    آقا یه هفته بعد دوباره این فانتزیم گل کردو گفتم حالام که پامو گچ گرفتن پام محکم شده و دیگه ماشینه چپ میکنه آقا چشتون روز بد نبینه رفتم یه ماشین دیگه رو زیر پایی دادم این دفه گچ شکست و گچا رفت تو پامو دیگه قشنگ کتلت شد پام قشنگ از وسط تا شده بود

    دیگه دوباره بردنم بیمازستانو این دفعه پلاتین گذاشتنو دکتر گفت باید پات تا دو ماه تو گچ باشه.

    تازه این که تا یک سال از تیمارستان نذاشتن بیرون بیامو نگفتم.

    بچه ها این پست رو خودم اختراع کردم لطفا در مورد این پست نظراتونو بذارین.

  • سلام خیلی قشنگ بود به منم بسر.
    اینم یه جوک:
    یکی از فانتزی های بچگیم این بود که ماشینا رو زیرپایی بدم یه بارم این کارو کردم اما نمیدونم برچی پام شکست. خلاصه بردنم بیمارستانو پامو گچ گرفتن دکترم گفت تا دو هفته دیگه پات خوب میشه.

    آقا یه هفته بعد دوباره این فانتزیم گل کردو گفتم حالام که پامو گچ گرفتن پام محکم شده و دیگه ماشینه چپ میکنه آقا چشتون روز بد نبینه رفتم یه ماشین دیگه رو زیر پایی دادم این دفه گچ شکست و گچا رفت تو پامو دیگه قشنگ کتلت شد پام قشنگ از وسط تا شده بود

    دیگه دوباره بردنم بیمازستانو این دفعه پلاتین گذاشتنو دکتر گفت باید پات تا دو ماه تو گچ باشه.

    تازه این که تا یک سال از تیمارستان نذاشتن بیرون بیامو نگفتم.

  • سعیده

    سلام وعرض ادب
    درابتدا عرض کنم که من الان فوق لیسانس حسابداری و حسابدار یه کارخونه ام ، با اجازتون چندین سال پیش توی یه رستوران کار میکردم قرار بود برامون لباس فرم رستوران بخرن ، درهمین حین مرغایی که برای سوخاری کردن آورده بودن رسیدن، یکی از خانما دادزد بچها مرغا رسیدن. یکی از دخترای دیگه که ته آشپزخانه رستوران بود چون واضح نشنید گفت شلواراشون چه رنگیه (بیچاره فکر کرد میگن فرما رسیده ) حالا مارو بگو هرکی یطرف نشسته بود و ریسه میرفت از خنده
    باتشکر

نظر بدهيد

ايميل (خصوصی خواهد ماند) (الزامی)
وب سايت

 

 

شما می توانيد از اين تگهای Html استفاده کنيد

<a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>