مضراب و میگیره دستشو میگه حالا اینو گوش کن، اینو خودم ساختم… صدای زیبای سنتور و حرکت موزون دستهاش مثل همیشه وجودمو لبریز آرامش میکنه… انگار تو یه سفره خونه سنتی هستم و کنارم آدمهایی نشستن که دارن با اشتها غذاهای خوشمزه میخورن… یاد ماه رمضون میفتم و سی تا خانواده تحت پوششمون … فکر [...]
نگاهم میکنه و میگه: میترسم آخرش دیوونه شی! میگم چرا؟
میگه: از بس بلند فکر میکنی. حواست هست؟ میگی: “خوب خدا رو شکر یخچال برا شهناز خانوم جور شد، یلدا براش فرستاد. نمیدونی چقدر خوشحال شدم آخه مردی از مترو یه عالم پول ریخت به حسابم برا ماه رمضون. باید یه زنگ به علیشاه بزنم ببینم کی [...]
تو خیابون افریقا تو یه برج شیک ، پشت کانتر یه خانم و آقای خوشرو نشستند. به طرفشون میرم کیبوردم رو میزارم رو کانتر و میگم: این دو تا از کلیدهاش کار نمیکنه. خانومی که پشت کانتر نشسته میگه: بفرمایید بنشینید تا نوبتتون شه.
اونطرف یه سری مبل راحته و دور تا دور محصولات فراسو… یاد [...]