میره دم عابر بانک و دویست تومن پول از عابر بانک میگیره… سه تا تراول ۵۰ تومنی و بقیه اشم اسکناس… فردا عصرش میره یه آرایشگاه معروف، شب نامزدی دعوت بوده… خانوم صندوق دار میگه ۴۸ تومن میشه و این دوست نازنین یکی از تراولهایی رو که از بانک گرفته بوده میده به صندوق دار… [...]
انگار دلم نمیخواد ثانیه ها بگذرن.
شده پشت چراغ سبز گیر کرده باشین و ماشین جلوییتون خراب شده باشه و شما هی نگاه کنید به شمارنده چراغ سبز و از ته دل آرزو کنید که ای کاش ثانیه ها دیرتر بگذرن تا دیرتر چراغتون قرمز شه و ماشین جلویی راه بیفته و شما بتونید از [...]
داریم تو ولی عصر از تجریش قدم زنون میریم به سمت محمودیه . اشکان و ارشیا (پسرخواهرم گلناز که ۸ سالشه) جلوتر دنبال هم میدون و غش غش خنده شون به هواست که یه دفعه اشکان با گریه میاد طرفم. چشماش پر از اضطرابه و کف دستاش سبز سبزه! همینطور چونه اش و پیشونیش… با [...]
یه تی شرت صورتی خوشرنگ میپوشم و شال قرمزی رو که خیلی دوستش دارم و فوق العاده شاده سر میکنم و به نگار میگم تو ماشین منتظرتم…. داریم میریم خونه مامان رامین. خواهر و برادر رامین هم اونجان…. در رو که خواهرشوهرم باز میکنه میبینم مشکی تنشه. قلبم میریزه پایین.با تعجب میگم: سلام! تو چرا مشکی [...]