میگه: وقتی داشت میرفت مکه به این پسرک که مسئول هیئت مراسم عاشوراست گفت این چند روز عزاداری امام حسین خرجش با من. تو از جیبت خرج کن از مکه که برگشتم باهات حساب میکنم. مراسم رو هم تو فلان مسجد بگیر… مراسم رو گرفتن و همه جا هم اعلام کردن بانی این مراسم [...]
اولین باری که پا توی مطبش گذاشتم لبریز از یه حس خاص شدم. مهربون بود و دوستداشتنی . بعد از سالها زندگی در انگلیس به وطن برگشته بود و یه کم فارسی حرف زدن براش سخت بود. عمده مشکلم تپش قلب بود و ضعف زانوهام. کارش فوق العاده بود. باید به هر مشکل یا [...]
برای تو مینویسم مهربونم. برای تو که سالهاست نگاه مهربونت نوازشگر روحم بوده و دستهای زحمتکش و بخشنده ات یاورم. برای تو که صدای دلنشینت موسیقی زیبای زندگیم بوده و شونه های امنت مامنم . برای تو که همدم تموم لحظه های تلخ و شیرین زندگیم بودی …. برای تو که هر چقدر نگاهت [...]
چشماش سبز سیره و لهجه شیرین شهرستانی داره. دولا میشه از تو ساک نیمداری که رو زمین هست یه کتاب در میاره و میگه این کتاب نوشته خودمه و بعد از توی جیبش کارت ملی شو در میاره تا ثابت کنه که دروغ نمیگه.
ازش کتابو میخرم و میگم اگه تا نیم ساعت دیگه صبر [...]