میگه: راستی خانوم شما داستان این خمیر حضرت فاطمه رو شنیدید؟میگم: نه! میگه: یه خانومی بوده که سرطان سینه داشته یه شب خواب میبینه که حضرت فاطمه بهش میگه برو امام رضا تا شفا بگیری اون خانوم هر چی به شوهرش میگه که منو ببر مشهد شوهره قبول نمیکنه و بلاخره اون خانوم با خانواده [...]
از در مهد که میاد بیرون یه بسته کوچولوی آجیل مشکل گشا که تو تور سبز بسته شده میده بهم و میگه بیا مامان… آجیل رو که میگیرم تو دستم، قلبم میریزه پایین… کمتر از ده روز مونده به شب یلدا و من باید تو این چند روز بساط شب یلدا برای سی تا [...]
بالای هزار چم تو جاده چالوس یه پرادوی سفید از روی خط ممتد از ما و سه تا ماشین دیگه سبقت میگیره. من میگم: عجب دیوانه ای با این دید کم اگه یکی از روبروش بیاد چی؟ خواهرم گلناز میگه: مگه پلیس اینجاها نیست؟ رامین میگه: چرا دو تا پیچ بالاترن.
و دو تا [...]
حس بارور بودن و آفریدن خیلی زیباست… و من وبلاگی رو که بارور شده بودم آذرماه ۸۲ به دنیا آوردم… همیشه آدما وقتی بچه دار میشن یکی از چیزایی که گوشه ذهنشون ِ و دائم روحشونو قلقلک میده اینه که اون فرزند سالم صالح و سربه راه باشه و سربلندشون کنه. وبلاگ من حالا اون فرزندیه که [...]
شال قهوه ای رنگ بافتنی مو محکم تر می بندم دور سرم اما سرما از لای سوراخهای ریز و درشت شال رد میشه و گونه و گوشمو میسوزونه. دستهامو می چپونم تو جیب پالتوم اما بازم احساس میکنم از سرما بی حس شدن. با این که پاهام تو جوراب حوله ای و تو کفشه اما دلشون [...]