شماره ای که رو گوشیم افتاده ناشناسه… خوب البته من به این اتفاق عادت دارم چون فقط حافظ شیراز شمارمو نداره که اونم یه دونه نوشتم بزارم لای کتاب حافظ! که خیالم راحت شه!از صدای لرزونش میفهمم که اتفاقی افتاده. شاگرد پارسالمه. مادرش به خاطر فساد اخلاقی سالها پیش از پدرش جدا شده ، [...]
داستان از یه جنون گاوی ساده ! شروع میشه.. و برادری که به قصد خیر میاد تا به برادر ورشکست شدش کمک کنه.. غافل از این که پشت چهره مهربون و مومن و دستایی که به قصد کمک دراز شدن شیطانه! که نه تنها دست برادر ورشکست شدش رو نمیگیره بلکه هر چه مال [...]
در حالی که صداش میلرزه میگه: مدیر مهد امروز بهم گفت خانوم لطفا صبح ها بچه تو یه کم دیر تر بیار ظهر هم زودتر ببر تا بچه ها که صبحونه و نهار میخورن نبینه که دلش بخواد! منم به مدیر مهد گفتم والله برای صبحونه که خودم لقمه براش گذاشتم برای نهار هم [...]
میگه: یه روز غروب برادرم بهم زنگ زد و گفت: من یه ماشین دیدم میخوام بخرم ممکنه بیای تو هم ببینیش. خسته یودم و حوصله نداشتم تا آدرسی که میداد برم این بود که گفتم خوب اگه پسندیدیش من دیگه بیام چیکار. اما انقدر اصرار کرد که رفتم. محل قرار یه دفتر بود تو [...]
دستامو میکشم رو کیبورد نقره ای رنگی که عاشقشم… نوک انگشتام از تماس با کلیدهای کیبورد لبریز لذت میشن. چشم میدوزم به مونیتوری که سالهاست با منه… اگه به یمن شیطنتهای اشکان، کیبورد و موس دائم عوض شدن اما مونیتور دوست قدیمی منه… دوستی که عین آینه هر چی تو دلم بوده و با [...]
نگاهی به چشمای قشنگ و عسلیش که از پشت عینک درشت تر هم به نظر میان میندازم. نگاهم از رو موهای بورش میچرخه و تو چشمای پر از غم مادرش ثابت میمونه. میگم: حالا میخوای چیکار کنی؟ میگه: نمیدونم به خدا. علی همش غر میزنه به جونم که چرا منو مدرسه نمیبری؟ منم میگم [...]