غم تو نگاهش موج میزنه. میگه برا این اتاق ۱۵ متری اونم بدون حموم و آشپزخونه ( روی پشت بام ایرانیت زدن و یه کابینت با سینک گذاشتن شده آشپزخونه شون. موقع حموم کردن یه شلنگ آب وصل میکنن به شیر سینک ظرفشویی و یه تشت کنارش رو زمین و این میشه حموم!) داریم ماهی [...]
رفتمون ۶ ساعت تاخیر داشت…
و برگشتمون… مسافرهای هواپیما سه دسته بودن !!! بعضی ها روی بلیطشون ساعت پرواز 10 شب خورده بود بعضی ۱۰ و نیم و بعضی عین ما یازده!!! و هواپیما ده و نیم شب از زمین بلند شد!!!! (متوسطتشو گرفته بودن کسی دلخور نشه !)
جالب اینجا بود که شماره [...]
شوهرش پزشک… پزشک عمومی… خودشم ادبیات خونده ادبیات نمیدونم مثلا قبیله آدمخورهای آنگولای مرکزی!!!! با گرایش فلان و بهمان… ( از این زبونهای عجیب غریب!!!) اما جو خانوم دکتر اونقدر گرفتتش که یه ریز به خودش میگه خانوم دکتر !! مثلا :خواهرم گفت تو خانوم دکتری نباید فلان جور باشی یا فلانی زنگ زد [...]
با اصرار اشکان براش یه شامپو بچه داروگر میخرم از اونایی که درش قورقوری هست!!! موقع خواب میبینم لباسش بوی خیلی بدی میده یه چیزی مثل سم !!! هر چی فکر میکنم عقلم به جایی قد نمیده لباسشو عوض میکنم و میخوابه…
صبح تا بیدار میشه با گریه میگه من به تو گفتم بری برای [...]
با دیدن اسم بیمارستان شریعتی خاطرات ۴ ساله ام در بخش ارولوژی بیمارستان شریعتی زنده میشه… خدا کنه که گذر زمان تموم مشکلات پرستارها رو حل کرده باشه. برای من که برگشتن به شغل پرستاری یه کابوسه… گذشته از مشکلات و درگیری های روزانه اش فکر شبهایی که در بدر دنبال جا برای خوابیدن [...]