از کنار میوه فروشی رد می شیم.. نگاهم میفته به انارهای درشت و قرمزی که فخر فروشی میکنن به تموم میوه ها…. با خودم میگم حتما به بقیه میوه ها میگن دلتون بسوزه چند شب دیگه ما میشیم گل سر سبد ظرف میوه … و بعد هندونه [...]
|
||||||
|
از کنار میوه فروشی رد می شیم.. نگاهم میفته به انارهای درشت و قرمزی که فخر فروشی میکنن به تموم میوه ها…. با خودم میگم حتما به بقیه میوه ها میگن دلتون بسوزه چند شب دیگه ما میشیم گل سر سبد ظرف میوه … و بعد هندونه [...] تلفنو که برمیداره میگم: سلام من یاسمنم معلم مدرسه (ن)! مثل این که برادرش با شما زندگی میکنه. میخواستم بگم اگه ممکنه لااقل برای تولد خواهرش اجازه بدید سه شنبه بره خونه شون. با لحن تند میگه: فعلا که علی مریضه و تب داره !
حدودای ساعت ۳ بعد ازظهر که از نهاد ریاست جمهوری بهم زنگ میزنن و میگن ساعت ۶ و نیم اونجا باشیم.(من و همون خانومی که نامه اش تو پستهای قبلیم گذاشتم) البته همش از لطف زهرای نازنین دوست ندیده اینترنتی ام هست که بهمون این لطفو کردن [...] رامین میاد در کابینت رو باز کنه میخوره تو سرم… حس میکنم با خوردن ضربه توی سرم انتهای ریشه یکی از دندون های فک بالام درد میگیره اینه که یه دونه با مشت میکوبم تو سرم!!! رامین با تعجب نگاهم میکنه!!! میگه چرا همچی میکنی؟ میگم: وای [...] |
||||||
|
Copyright © 2010 - All Rights Reserved |
||||||