سرایدارمون نامه رو به دستم داد و گفت یه نفر آورده دم در مدرسه داده و رفته… به نصفه صفحه دوم که رسیدم دیگه نتونستم جلوی گریه مو بگیرم نامه رو گذاشتم کنار و یه دل سیر گریه کردم… هیچی چیزی به ذهنم نمیرسه که در کنارش بنویسم… هیچ چیز… فقط این که اسمها رو [...]
جاتون خالی این دو سه روز تعطیلی رو رفتیم شمال نزدیک تله کابین نمک آبرود… و در بهشتی که دو تا فرشته مهربون به نام مامان و بابا توش هستن تجدید انرژی کردیم و برگشتیم… دلم برای همه تون تنگ شده بود برام خیلی جالب بود که انقدر به دوستای مجازی که ندیدمشون یا حتی صداشونو [...]
اسم پسرش که هم سن اشکانه امیر عباسه… از پارسال همینطور بود . هر بار همزمان میرسیدیم دم مهد و بچه هامونو می گرفتیم فورا می گفت: امیر عباس بگو به مامان اشکان دیگه … بگو دیگه مگه نگفتی اشکان تو رو میزنه؟ من احمق هم میگفتم: [...]
میگه: اومدم اجازه شو بگیرم ببرمش دادگاه!
میگم: چرا؟ میگه: دادگاه خانواده دیگه. امروز قراره رای رو صادر کنن. ظاهرا قیافه ام شبیه علامت تعجبه چون منتظر سوالم نمیمونه و میگه: من و پدرش داریم از هم جدا میشیم. دست [...]