چقدر زود روزای قشنگ کودکی گذشتند… اون موقع ها که نوجوون بودم برام چهل سالگی یه عمر بود… همیشه فکر میکردم آدمای چهل ساله خیلی بزرگن! و حالا که فردا شب خودم وارد چهل سالگی میشم باورم نمیشه که ۳۹ سال از زندگیم گذشته… خدایا شکرت…
ببخشید من مسافرتم و نمیتونم خوب ازتون پذیرایی کنم… سال [...]
دستمال نمدارو به آرومی میکشم رو جلدش… انقدر آروم که خاطراتم دردشون نیاد… هر چقدر سعی میکنم با باز کردن آلبوم مبارزه کنم نمیشه و دستم نا خودآگاه آلبومو باز میکنه… و یکباره منو میکشه تو دنیایی که همه آدماش خوب و مهربون [...]
وارد کلاس که میشم ناراحتی رو که در فضا موج میزنه حس میکنم. بچه ها لبریز انرژی منفی هستن…با دلتنگی میگن: خانوم دیدین معلم … زنگ قبل سر کلاسمون نیومد از دستمون دلخور بود میگه ما شیطونیم! و بی ادب! در حالی که [...]
*یکی از همکارام داشت داستان اینو که چی شده که زن دوم شده تعریف میکرد. البته این اتفاق سالها پیش افتاده و اون الان یه خانوم مسنه و همچنان زن دوم. همینطور که داشت با جدیت داستانشو تعریف میکرد گفت آخه زن اول [...]
راهب پیری در حال مراقبه در کنار جاده ای نشسته بود.. به ناگاه رشته افکارش با فریاد مردی سامورایی از هم گسیخته شد.
سامورایی فریاد زد: ای مرد پیر رمز و [...]