چند روزی بیشتر به سال نو و تولدم نمونده… وای چقدر دلتنگ این مسافرتم… ما اگه خدا بخواد سه شنبه ظهر میریم شمال که چهارشنبه سوری رو هم شمال باشیم… بقیه یعنی دو تا خواهرای دیگه هم تا قبل از عید میان. نگار [...]
|
||||||
|
چند روزی بیشتر به سال نو و تولدم نمونده… وای چقدر دلتنگ این مسافرتم… ما اگه خدا بخواد سه شنبه ظهر میریم شمال که چهارشنبه سوری رو هم شمال باشیم… بقیه یعنی دو تا خواهرای دیگه هم تا قبل از عید میان. نگار [...] اه چقدر بدقولی بده. به نظر من تو هر صنفی که باشی چه باسواد باشی چه بی سواد باید خوش قول باشی. من خودم ندرتا مگه اتفاق خاصی افتاده باشه که به قولم عمل نکرده باشم یا این که سر قراری دیر رسیده [...] زنگ قران معلم قران: چرا دیر اومدید سر کلاس؟ نگار: خانوم مبصر کلاس دومی ها بودیم.
دو سال پیش تابستون رفته بودیم شمال. یه روز پسر عموم که ۶ سالی از من کوچکتره با خانومش اومدن دنبالمون و به اصرار گفتن بریم اسب چین دریاچه ببینیم. من معمولا وقتی میریم شمال دوست دارم همش تو خونه مون باشم انگار خونه با تداعی خاطرات کودکیم بهم آرامش میده ولی با اصرار اونا [...] امروز فقط میخوام برای سانی بنویسم… سانی قشنگم که با روحیه عالی که داشت به همه انرژی میداد. سانی ام اس داره… نمیدونم چه اتفاقی افتاده که انقدر نا امید شده امروز که رفتم وبلاگشو بخونم دیدم پشت کلماتش پر از انرژی های منفیه پر از ضعف و [...] عید نزدیکه باورم نمیشه که سال ۸۳ به این زودی تموم شد دیشب با خودم فکر میکردم سال ۸۳ تموم شد و من تو این سال چه کردم؟ چقدر به حال دیگران مفید بودم؟ چند تا دل رو شاد کردم؟ جند تا دل رو شکوندم؟به چند نفر که [...] نمیدونست از کجا بنویسه… یا از چی بنویسه که همه رو خوشحال و راضی کنه… دو شب بود که به خاطر تب فرزندش خوب نخوابیده بود… خدا رو شکر که تا شیش ماه دیگه لازم نبود که بهش واکسن بزنه….نزدیک عید بود و هزار کار نکرده داشت. خریدهای [...] به خدا نمیدونم چکار کنم. تو این دنیایی که انقدر نا امنیه که من که یه زن ۳۷ ساله هستم وقتی میرم بیرون باید دو تا چشم دارم دو تا دیگه هم قرض کنم… تو این دنیایی که هر کسی با هر شکل و شمایل میتونه دزد باشه [...] از محل کارم که میام خونه سر راهم یه سقا خونه است… یه گودی توی دیوار با کاشی های سفید و یه شمائل از حضرت عباس … این سقا خونه بیش از ۷۰ سال قدمت داره و میگن یکی از پر طرفدارترین سقاخونه های تهرونه که خیلی حاجت [...] شیرین عزیزم سلام …اولا خوشحالم که یه اتفاق باعث شده که تو با وبلاگ من آشنا شی… که البته این اتفاق هم حتما بی دلیل نبوده. تو اومدی تا منو به اشتباهاتم واقف کنی… عزیز دلم راست میگی … من خودم توی یکی از پستهام نوشتم که نباید [...] |
||||||
|
Copyright © 2010 - All Rights Reserved |
||||||