خدای قشنگ و مهربونم سلام
نمیدونم چطوری و با چه زبونی ازت تشکر کنم که مریم و شهرام رو دوباره به ما دادی… فکر این که ممکن بود یه اتفاق ناگوار باعث بشه که اونا رو دیگه نبینم یا دچار یه مشکل [...]
|
||||||
|
خدای قشنگ و مهربونم سلام نمیدونم چطوری و با چه زبونی ازت تشکر کنم که مریم و شهرام رو دوباره به ما دادی… فکر این که ممکن بود یه اتفاق ناگوار باعث بشه که اونا رو دیگه نبینم یا دچار یه مشکل [...] راستش خیال داشتم امروز به درخواست ملینا در مورد چشم زدن بنویسم… یه دوست دیگه هم ازم خواسته بود در مورد از بین بردن عادات بد بنویسم… ولی یه مسئله باعث شد که امروز در مورد ازدواج بنویسم. دوست خوبی برام ایمیل زده بود و مشکلاتش رو [...] راستش من زیاد از نوشتن پست های طولانی خوشم نمیاد چون فکر میکنم ممکنه حوصله خواننده ها سر بره ولی اینبار به درخواست ملینا که تو پست قبلی برام کامنت گذاشته مینویسم…ملینای عزیزم سلام. واقعا خوشبختی چیه؟ دیدگاه ما نسبت به زندگی چیه؟ بزار برات از خودم [...] تو کامنت قبلی آقا مسعود ازم خواستن که در مورد نگار بنویسم. چند بارم شاگردام گفتن چرا از نگار نمی نویسی… شاید واقعا وقتش باشه که از اولین فرشته ای که پا به خونه پر از عشقمون گذاشت بنویسم اون روزا رامین دانشجو بود سال پنجم بود [...] نمیشه که همه خواسته هاتو بر آورده کنه و هیچوقت هم نه مریض بشی نه مشکلی برات پیش بیاد میشه؟ اونوقت رو دل ممکنه بکنی!!! ممکنه یادت بره که سلامتی چه نعمتیه!!! واقعا تا روزهای غمگین ابری نباشن چطوری میشه قدر روزای آفتابی و خوب رو دونست!!! [...] خیلی خوشحالم خیلی… ۵ شنبه صبح بود که رفتم دکتر غدد و گفت که تیروئیدم پرکاره… یادتونه که… هر چی ازش خواستم که بهم ۱۰ روز فرصت بده تا شاید بتونم با قدرت فکرم مشکل تیروئیدم رو حل کنم گفت نمیتونه چون ممکنه ده روز دیگه به [...] نمیدونم شاید نوشتن این مطالب اینجا یه کم مسخره باشه ولی من با خوندنشون کلی حال کردم. کتاب مال نگاره و خاله مریمش براش خریده ….اسمشم هست دائره المعارف بی نزاکتی یا چطور کفر مامان رو در بیاریم!!! *وقتی مامان بهت غذا میده تف [...] من به فرایند زندگی اعتماد می کنم و میدانم که والاترین موهبتها را برای من به ارمغان می آورد… من لیاقت داشتن سلامتی را دارم و اکنون آن را می پذیرم… من آن [...] اولین نسیم پاییزی که میوزید یاسمن لباس زمستونی ها رو در می آورد و موقع بیرون رفتن از خونه کلی لباس می پوشید… … وقتی زمستون می شد شبا موقع خواب یک بلوز شلوار گرم می پوشید و اتاق خواب رو اونقدر گرم میکرد که میشد تو [...] |
||||||
|
Copyright © 2010 - All Rights Reserved |
||||||