اينم شماره حساب براي اون دوستاني كه خواستند 0103344461003 سيباي ملي به نام ياسمن رمضاني يا شماره كارت شصت سی و هفت. نود و نه سیزده. هشتاد و نه سی. هشتاد و شش هشتاد و نه -فقط محبت كنيد اگه پولي ريختيد حتما كامنت بزاريد كه بدونم بايد به كدوم خانواده بدم... ممنون.

شمارشگر

بايگانی

لعنت به اعتیاد

صورت مهربونی داره اما یه جوری زیر غباری از غم فرورفته . نگاهم از رو چروکهای گوشه چشمش می چرخه و رو لبهای رنگ پریده اش ثابت میشه … میگه هشت تا بچه داشتم که یکیش مرد و الان هفت تا دارم … نگاهم رو میدوزم تو چشماش و میگم چرا ؟ میگه معتاد بود زیادی مواد زد . میگم اونای دیگه چی ؟ میگه دو تا دیگه از پسرام هم معتادن یکیشون سرطان مغز استخوان داره و دخترا هم یکی شوهر کرد و بعد با یه بچه برگشت .. میگم چرا ؟ میگه شوهرش معتاد بود یعنی همین برادرا معتادش کردن … یه نوه ام هم باهامون زندگی میکنه مادرش طلاق گرفت و بچه کوچیکه رو برد بزرگه رو هم داد به ما .. میگم چرا طلاق ؟ میگه چون پسرم اعتیاد داشت البته الان کمپه ۴ ماهه که پاکه ولی خوب باید ماهی ۴۵٠ تومن براش بدم . میگم کار میکنید ؟ میگه اره تو پارک … مسئول سرویس بهداشتی هستم ماهی ٧١۵ تومن میگیرم . میگم شوهرتون چی ؟ میگه سالها پیش به خاطر اعتیادش ازش جدا شدم … میگم خونه مال خودتونه ؟ میگه نه بابا ماهی ٧٠٠ تومن اجاره میدم … میگم خوب از کجا میارین ؟ میگه عین سگ کار میکنم خانوم جون از ۵ و نیم صبح تا دو تو پارکم و بعد از اون تا ده یازده شب تو خونه های مردم کار میکنم عین سگ …. صداش تو گوشم میپیچه عین سگ عین سگ … دلم میخواد بپرسم وقتی دیدی شوهرت معتاده چرا ٨ تا بچه آوردی … اما نگاه شیرین و مهربونش نمیزاره … میگه حالا برای تهیه لوازم مدرسه نوه ام شناسنامه ام رو گرو گذاشتم … من لابلای چروک صورت زنی دردمند ، مادربزرگی متعهد و مادری فداکار گم میشم …

سل و جمعه گل

اسم بابا میفته رو گوشیم ، گوشی رو که بر میدارم زنگ غم دار صداش باعث میشه دلم هری بریزه پایین . میگه یاسمن کامی رو که میشناسی ( کامی اسمیه که برادرم برای کارگر افغانمون انتخاب کرده چون تلفظ اسمش برای ما کمی سخت بود و اون هم از اسم جدیدش راضیه ) میگم بله بابا . میگه خانومش ظاهرا سل گرفته و متاسفانه تو افغانستان درمان شدنی نیست و باید برای درمان ببرنش پاکستان .. برای درمانش دو تا سه میلیون پول لازم دارن صدای بابا میلرزه و بعد میزنه زیر گریه و میگه یه دختر بچه هفت ساله دارن ببین چکار میتونی براش بکنی بابا .. به بابا قول میدم که همه تلاشم رو بکنم تا گره ای از گره زندگی کامی باز کنم …تلفن رو قطع میکنم و به کامی فکر میکنم و به جمعه گل … اسم خانمش جمعه گله چه اسم زیبایی فکر میکنم حتما روز جمعه به دنیا اومده و برای پدر و مادرش عین یه گل بوده که روز جمعه خدا بهشون هدیه داده … در تمام سالهای عمرم کارگرهای افغان زیادی رو میشناختم که یکی از دیگری پرتلاش تر و زحمتکش تر بودن . پدرم کارگرهای افغانش رو خیلی دوست داره و میگه از ایرانی ها تعهدشون به کار و خوشرویی خیلی بیشتره .. یاد دوست فیس بوکی افغانم میفتم کاوه … باهاش تماس میگیرم و قرار میشه ببینه چکار میتونه بکنه تا جمعه گل درمان بشه گرچه کاوه در کابل زندگی میکنه و جمعه گل در میمنه که فکر کنم به هم نزدیک نیستن … چقدر لذت بخشه که بتونی تو نجات جون یک انسان سهیم باشی حتی اگه اون انسان هموطن و هم زبون تو نباشه … برای هزینه درمان جمعه گل نیازمند یاری هستم …

ممنونم از مرمر عزیزم برای هدیه پول جهت خرید برای عروس و داماد نیازمند . متشکرم از گلنوش عزیز برای کمک جهت هزینه درمان کودکی صرعی … ممنونم از محمد و افسانه فرزانه ایها و اشکان مزارعی برای کمک به خانواده های نیازمندمون ، یک دنیا تشکر از پریسا ریسی و درسا احمدی و شادی نازنین و نوش افرین عزیز ، سارا و لیلای گل ، و رویا و سپهر نازنین و پریسا احمدی عزیز برای کمک به بچه های کار … متشکرم از شهاب مجلسی عزیز که هر ماه از قول همسر دوست داشتنیش گلناز قانعان که دو سال پیش در یک صانحه در کانادا از کنارمون رفت به خانواده های نیازمندمون کمک میکنه روحت شاد گلی عزیزم …
ممنونم از عرفان و سمیه دوستداشتنی و ندای مهربون و سیما سجادی گل برای کمک به عمل بیمار قلبی
متشکرم از ندای نازنین که هر ماه برای خرید مواد غذایی برای ۵ خانواده نیازمند کمکم میکنه و ممنونم از همکار خوبم خانوم همایونی برای کمک به صندوق قرض الحسنه ام و خرید کاپشن برای فردی نیازمند … امیدوارم که محبت کسی رو از قلم ننداخته باشم ….

رهایی از زندان

خیلی مستاصله میگه یه مغازه کیشی داشتیم برای گسترش کارمون مقداری پول قرض کردیم اما کار به گره خورد و شوهرم به خاطر این که نتونست بدهی رو پاس کنه افتاد زندان از سال نود و یک تو زندانه و بلاخره قاضی حکم داد که بدهی بیست و پنج میلیونش قابل قبول دادگاهه و حالا قسط بستن پنج میلیون پیش. و ماهی پونصد اما بدبختی اینه که همون ۵ میلیونم نداریم که بدیم … خانوم رمضانی جون با یه بچه سه ساله أواره شدم ماشینمونو فروختیم پول پیش خونه مون هم بابت اجاره های نداده رفت … شوهرم تو زندان بود و من با یه بچه یه ساله آواره شدم الان تو خونه پدرم زندگی میکنم و شوهرم هم زندانه اگه بتونیم یه جوری اون پنج تومن رو جور کنیم …. یعنی میشه ؟ میگم عزیز بسپر به کائنات و امیدتو هیچوقت از دست نده ….