اينم شماره حساب براي اون دوستاني كه خواستند 0103344461003 سيباي ملي به نام ياسمن رمضاني يا شماره كارت شصت سی و هفت. نود و نه سیزده. هشتاد و نه سی. هشتاد و شش هشتاد و نه -فقط محبت كنيد اگه پولي ريختيد حتما كامنت بزاريد كه بدونم بايد به كدوم خانواده بدم... ممنون.

شمارشگر

بايگانی

دامادی که نون آور دو خانواده است

این که چه اتفاقی باعث شده تا نون آور خونه بشه رو نمیدونم اما خوب مدتهاست که با زحمت خرج مادر و خواهرشو میده … بلاخره تصمیم میگیره تا با انتخاب یه همراه ، رنگ و بویی به زندگیش بده … همه چیز خیلی گرونه و اون میخواد فقط در حدی که به عروس بی احترامی نشه ادب رو به جا بیاره … آبدارچی یک اداره است و در آمدش اونقدرها نیست . خانواده عروس هم طبق سنتشون سه قلم از جهاز رو به داماد سپردن …
هر کمکی میتونه تو شاد کردن دل این دو تا جوون ارزشمند باشه از کمک های اندک مالی گرفته تا چادر و لباس و لوازم آرایش و وسایل خونه …
من باور دارم که شاد کردن آدمها و دهش عشق بهشون برامون احساس آرامش و رضایت میاره … یا علی …

باغ ایرانی

میرم جلو، محکم تو آغوش میگیرمش چشمام رو میبیندم و تو اغوشش احساس امنیت میکنم … انگار همه ی هستی رو در آغوش گرفتم … برام مهم نیست که دیگران چی در موردم فکر میکنن … قضاوت آدمها اصلا برام مهم نیست . برام تجربه ی در آغوش گرفتنش ارزش داره … صورتم رو میچسبونم به پوست زبرش … زبری پوستش ذره ای آزارم نمیده … مردم از کنارمون رد میشن و من همچنان با چشم بسته در آغوش گرفتمش بی هیچ کلامی … انقدر احساس امنیت میکنم که هیچ چیزی نمیتونه ناراحتم کنه … ذهنم خالی از فکره .. سعی میکنم به خونه فکر کنم ، به بچه ها که تو خونه تنهان . اما ذهنم خالیه … لبریز از آرامشی ژرف … دلم نمیخواد چشمامو باز کنم و از این دنیای آروم بی فکر بی دغدغه بیام بیرون یه دفعه یاد رامین میفتم چشمامو باز میکنم داره نگاهم میکنه احتمالا تو دلش می گه زنم خل شد رفت ! میگم رامین بیا این درخت رو بغل کن و چشمهاتو ببند ببین چه تجربه شیرینیه … میاد کنار درخت … درخت اونقدر بزرگه که وقتی در آغوش میگیریش دستهات به هم نمیرسن . چشمهاشو می بنده و در آغوش گرفتن درخت رو تجربه میکنه …. و من فکر میکنم وقتی در آغوش طبیعت خودت رها کنی عین طبیعت میشی ساده و بی ألایش ، بدون فکر مزاحم بدون قضاوت کردن بدون ….بدون …. کاش میشد درخت بود …

روزی

از شخصی پرسیدند روزگارت چگونه است؟
اندوهگین نگاهی کرد و پاسخ داد:چه بگویم؟امروز از زور گرسنگی مجبور شدم کوزه سفالی که یادگارسیصد ساله ی اجدادم بود بفروشم و نانی تهیه کنم.

حکیمی زمزمه کرد: خدا روزی ات را سیصد سال پیش کنار گذاشته و اینگونه ناسپاسی؟!