اينم شماره حساب براي اون دوستاني كه خواستند 0103344461003 سيباي ملي به نام ياسمن رمضاني يا شماره كارت شصت سی و هفت. نود و نه سیزده. هشتاد و نه سی. هشتاد و شش هشتاد و نه -فقط محبت كنيد اگه پولي ريختيد حتما كامنت بزاريد كه بدونم بايد به كدوم خانواده بدم... ممنون.

شمارشگر

بايگانی

روز معلم مبارک

به بهانه روز معلم

من یه پرستار معلمم !!! درست عین شتر مرغ که تکلیفش معلوم نیست که بلاخره شتره یا مرغ منم تکلیفمم معلوم نیست که بلاخره پرستارم یا معلم !!! اون روزی که داشتم انتخاب رشته میکردم و پرستاری رو انتخاب کردم در ذهنم هم نمیگنجید که بعد از گرفتن لیسانس و گذروندن طرحم برم معلم شم …
اما راستش از دیدگاه خودم یه معلمم و البته تا آخر عمر مدیون پرستاری چرا که اگه روزهای سخت پرستاری تو بیمارستان و شبهای وحشتناک شبکاری دادن نبود امروز قدر روزهای شیرین معلمی رو نمیدونستم و انقدر عاشق معلمی نبودم پس حالا که تکلیفم معلوم شد روزم مبارک
روز تموم معلم هایی که عاشق معلمی هستن هم مبارک

صیغه

توی درمانگاه یه خانومی در میزنه و میاد تو میگه خانم دکتر تو رو خدا من خیلی عجله دارم ممکنه اون آزمایش ما روتایید کنید خانم دکتر میگه شما باید دارو مصرف کنین هم خودتون کم خونی دارید هم شوهرتون ممکنه فرزندتون تالاسمی بگیره
میگه وای نه تو رو خدا ما باید زودتر عقد کنیم دیر میشه بعدانگار چیزی به فکرش میرسه چون میگه پس چرا بچه اولم سالمه خانم دکتر؟ خانم دکتر میگه چه عجله ایه حالا و اون خانوم خانوم دکتر رو میکشه یه گوشه و از لابلای حرفاش میشنوم که یه بچه قراره به دنیا بیاد و بعد میگه ما چهار ساله صیغه ایم
خانم دکتر میگه خوب پس در یه صورت تایید میکنم صیغه نامه رو بیارین خانوم که بسیار ظاهر موجهی داره میگه صیغه نامه نداریم ما خودمون صیغه خوندیم ! بعد که میبینه من دوتا شاخ گنده دارم در میارم میگه زندگی ما داستان
اخه من و شوهرم چند سال پیش طلاق گرفتیم و الان جند ساله دوباره با هم زندگی میکنیم حالا میخواهیم بچه دار شیم میخواهیم دوباره با هم ازدواج کنیم !

مادرم

۴۶ سال قبل یعنی وقتی من دو ساله بود پدر و مادرم از تهران به کلارآباد که شهری است چسبیده به متل قو مهاجرت کردند و لازم بود تا ما برای مادرم مراسمی هم اونجا بگیریم تا دوستان و آشنایانی که در این چهل و هشت سال پیدا کرده بودیم در این مراسم شرکت کنند… خیلی سخت بود انگار نه انگار که از رفتن مادر ١٢ روز گذشته انگار همون لحظه مامان از دنیا رفته … احساس میکردم جسم و روحم دیگه طاقت این همه اشک ریختن رو ندارن . علیرضا برادرم با شمع و گل که مادرم عاشقش بود خونه رو به بهشت تبدیل کرده بود بهشتی که فقط مادر رو کم داشت ….